تبليغاتX
ساعات تنگ آسم

ساعات تنگ آسم

خون دل با خط هیروگلیف

چشم زیبایت

در فنجان رسوب می کند

وقتی برایم چای می ریزی

این شهلا ترین چایی است

که می نوشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 22:18  توسط بهرام مصباح  | 

روز مره گی

روزمره گی رایج

روز های قطع نخاع

شبهای دست به عصا

وسطرهایی که آخرشان نقطه نیست

جمله های بیوه ی هندو

با النگو های مفتولی بی ارزش

و انبه

وگاو

و روپیه...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 21:48  توسط بهرام مصباح  | 

منم!

دانش آموز شبانه ی چشمت !

و تو آموزگار خوابیده ی من

زیر آسمان رایج

با یک صفر گُنده ی روشن.

 

این ماه ترین نمره ی من است!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 19:40  توسط بهرام مصباح  | 

به پهلو دراز می کشم

روی بالش سفید رو یاها

با پاپیون های آبی روشن.

چرا در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد؟

آشیل روی مخم رژه می رود

و یونان خراب می شود روی چرت نیمه کاره ام

آویزان از داربست

یکی مرا می سپارد به خواب های غربتی

که می آمدند

اردو می زدند در "چم"

با ماهیچه های سفت

و ظهر ها چماق و دایره زنگی می فروختند.

خوابم گیر می کند لای چرخ دنده

و پرت می شوم وسط یک نامه ی عاشقانه

با خون دل و خط هیروگلیف

که هرگز پست نشده است.

 

بالش رویا با پاپیون های آبی روشن

دختر غربتی با دو ساق سبزه

می دود تانیمه ی خوابم.

آی دختر !

چه خال کبودی داری  روی چانه ات!

مرا با خودت از این بهار ببر!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 22:36  توسط بهرام مصباح  | 

شاعره ی ناخن شکسته

من چقدر شبیه مجنونم

با شعر های شهرستانی

و دلی که حضانت ماه را پذیرفته است!

چشمت را تمدید کن برای من

و دکمه ی پیراهنت را از بالا باز نگه دار

تا خورشیدها روی سینه ات لیز بخورند

و بچه هایت شیر گرم.

 

من چقدر  خود ِ مجنونم

شاعره ی ناخن شکسته...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:44  توسط بهرام مصباح  | 

حافظ

اردو زدم

روی تجوید چشمت

روی مدّ ِ ابرویت

و حافظ سی جزء زیبایی ات شدم.

به نام ماه

جبرییل نگاهت را نازل کن!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:45  توسط بهرام مصباح  | 

جاده های فرعی

تنم بوی جاده های فرعی را گرفته است

وقتی مماس با نسلم

در رختخواب کاهل معاصر دراز کشیده ام.

تنم بوی خشکسالی گرفته است

وقتی پیاده می روم

به عمق خواب های لاغر کنعان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:57  توسط بهرام مصباح  | 

آدم های غیر برفی

بی عقربه

از پی ساعت هیچ دویدن

مثل برف

که منجر می شود به تعطیلی

و آدم برفی های پوک یک روزه

و شال

و دکمه

وهویج

و آدم های غیر برفی کلافه

که سپیدی فحش می دهند

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:53  توسط بهرام مصباح  | 

تاوان

خیل گنجشک ها

ساچمه های سرد در سینه هایشان

تاوان تمام پرواز ها را پرداخت می کنند

با درد های قهوه ای

با بال های مخفف...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:44  توسط بهرام مصباح  | 

شب های انفرادی

من

نقطه سر خط

شقیقه ام تیر می کشد

و یاد وال می افتم با غربت دریایی اش

آبششم پر می شود از دود.

من

نقطه ته خط.

زیر اسکنه زانوی درد ناکم را التیام می بخشم.

با آواز های شرطی همسایه ام

وسکته های بی دلیل پیاده رو

در حاشیه ی کاربنی ماه.

وشب های انفرادی

ودرد های دسته جمعی

وسیگار های سفید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 4:32  توسط بهرام مصباح  |